خاطرات حامدرحیمی پنجکی

حامدرحیمی پنجکی، هستم،مربی کونگ فو،، خاطراتم رو بخون جالبن

خاطرات باشگاه 1

نزدیک به سی سال کونگ فو   و کیک بوکس و ووشو وبوکس  کار کردم، مربی رزمی شدم، داور رزمی شدم، دهها مدال طلا و به دست آوردم، و رشته ی کونگ فو شده همه وجود من،، اما زمانی که شش سالم بود، یه دوست داشتم که همیشه از عموی خودش که تکواندو کار بود تعریف میکرد و میگفت  پاهاش صدوهشتاد درجه باز میشه و ضربه پاهای قویی داره، من نمیدونستم تکواندو چیه، اونزمان رشتهای رزمی زیاد مطرح نبودن، اونقدر تعریف کرد که منم علاقه مند شدم بدونم چی میگه و از چی حرف میزنه، چندروز بعدش گیر دادنام به خانواده شروع شد که باید منو ببرید اونجایی که عموی دوستم  صدوهشتاد میزنه،، نمیدونستم باشگاهی وجود داره و واسه تمرین ابتدا وارد باشگاه میشن،، خانواده ...
23 ارديبهشت 1404

خاطره از باشگاه

کونگ فو کار میکردم ،حدود پنج  سال تمرین کرده بودم و قرار بود یه مسابقه ی بزرگ از تجمع تمامی رشتها برگزار بشه، من چون علاقه ی بشدت زیادی به رزم و مبارزه داشتم تو وزن خودم اصلا حریفی نداشتم، قرارشد از باشگاهای دیگه بیان  داخل باشگاه ما تمرین کنن برای مسابقات، یه رزمیکار از باشگاه غریبه که وارد باشگاه ما شده بودند  سبک نینجا رو کار میکرد، وقتی وارد باشگاه شد کل کل من و اونی که بیست سال نینجا کار کرده بود شروع شد، سن اون، مدت تمرین اون، همجوره از من بالاتر بود، کل کل ها بجایی رسید که  نینجا کار رفت از استاد رخصت گرفت تا بامن مبارزه کنه و کتکم بزنه تا ثابت کنه نینجا از کونگ فو بهتر و قوی تره،، وارد تاتامی شدیم  شروع ...
22 ارديبهشت 1404

خاطرات مدرسه(8)

چهارم دبستان بودم، معلم   اومد سرکلاس و گفت هفته ی بعدی میریم اردو، فقط برگهایی که بهتون میدم رو ببرید اولیاتون امضا کنن که سه شنبه ی بعدی  کل کلاس بایه اتوبوس بریم قم برای زیارت، از اونجایی که شناخت کافی از خانواده داشتم و میدونستم مخالف اردو رفتن بچها هستن(چون تو اون سالها هرروز خبر میرسید که فلان اتوبوس در حال بردن بچهای مدرسه به اردو واژگون شد چندین نفر جان باختن) من برای اینکه اردو رو برم  برگه ی رضایت رو خودم جای پدرم امضا کردم و مبلغ سیصدتومنی که باید میبردیم هم از کیف مادرم برداشتم و رفتم مدرسه، سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم، اتوبوس خیلی کهنه و قدیمی و پوسیده بود و صدای بلند و گوش خراشی هم داشت، این اتوبوس &n...
19 ارديبهشت 1404

خاطرات مدرسه(7)

دوم راهنمایی بودم  که  نزدیک چهارشنبه سوری  کلی ترقه و مواد منفجره  با خودم  میبردم مدرسه، هم برای فروش هم برای سروصدا کردن و منفجر کردن ترقها که از صدای بلندش لذت میبردیم،جیبهارو میگشتن موقع ورود به مدرسه،، کاپشنم جیب داخلی داشت و کلی ترقه و متعلقات رو از جیب داخلی کاپشن که سوراخ کرده بودم  میریختم پشت کاپشن که بتونم ببرمشون داخل مدرسه،، داخل حیاط مدرسه یه انبار روباز بود که سالهای سال بی استفاده مونده بودو ظاهرا کسی از اون انبار استفاده ای نمیکرد، انبارپایین ساختمون مدرسه بود جوری که انتهای انبار میرسید به ابتدای ورودی ساختمون اصلی ، که یه دربم اونجا داشت که اونم همیشه قفل بود ،،و داخلش کلی بشکه و بطری و جاهای...
19 ارديبهشت 1404

خاطرات مدرسه(6)

متاسفانه تو ایام جوونی درک و آگاهی لازمه  بین اکثر جوونها وجود نداره، منم یکی از اون جوونها بودم که  آگاهی از هیچیز نداشتم و فقط کاروبارم  شیطونی و اذیت کردن بقیه بود اللخصوص  معلم های  بیچاره که از دستم عذاب میکشیدند،  سال سوم راهنمایی، زنگ دوم  یک روزکه عربی داشتیم فکرم کارافتاد که چجوری معلم عربیو اذیت کنم   معلم عربی سختگیر و بدرفتاری داشتیم، از اونجایی که من کل زندگیم شده بود اذیت کردن معلمهای بنده خدا،،، یه مشت پودر گچ رو از پای تخته کلاس ریختم داخل یک کاغذو  اونو پیچیدم،، معلم تو ردیف وسط قدم میزد که کاغذو از پشت انداختم رو سرش، کاغذ گچ باز شدو معلم شوک عجیبی بهش وارد شد، کل وجودش ش...
15 ارديبهشت 1404

خاطرات مدرسه(5)

نزدیک چهارشنبه سوری سال 84 تو مدرسه ترقه و مواد اتش زا میفروختم به بچها، نه بخاطر درامدش، بخاطر علاقه و شلوغ کردن مدرسه، از صدای انفجار تو مدرسه و پریشون شدن معلم ها و ناظم ها  حالم بهتر میشد، شاید یک نوع سادیسم بود،ی سالن بزرگ بود که داخلش چندین کلاس کنارهم بودند،تو یدونه از این کلاسها جلسه ی معلمها بود، دبیرهای سیاه بخت داخل جلسه در حال صحبت بودن درب هم بسته بودند، منی که انبار ترقه بودم متوجه جلسه و درب بسته شدم، تو هم همه و شلوغی مدرسه و بچها،یه کپسولی روشن کردمواز زیر درب کلاس انداختم زیر میز جلسه ی معلمها، چندثانیه بعد صدای مهیب حاصل ازترقه و سالن، باعث شد جیغ و داد بچها صدبرابر بشه، معلمها درب رو باز کردند، چیزی معلوم نبود&n...
14 ارديبهشت 1404

خاطرات مدرسه(4)

نویسنده: حامد رحیمی پنجکی(تصاویر هم تصاویر خودمه، همون دوم دبستانی که کلاغ رو برد مدرسه، اما بااین تفاوت که بیشترازسی سال از اون روز گذشته) حامد رحیمی پنجکی هستم،دوم دبستان بودم، تو مسیر مدرسه که طولانی هم بود از یه کوچه ای رد میشدیم که کوچه باغ مانند بودو پر از درخت، یروز اتفاقی تو همون کوچه چشمم خورد به یه کلاغ که زخمی بود و داشت دستوپا میزد که پرواز کنه، دلم براش سوخت، برداشتمش تو دستم گرفتمش و بردمش تو راه درمونش کنم، که نمیره و بلایی سرش نیاد ،، یخورده آب دادم بهش، چسب  زخم خریدم به پاهاش زدم، در حدتوانم درمونش کردم، رسیدم جلوی درب مدرسه، کلاغو نمیشد برد داخل، کتابها و دفترهای کیفمو خالی کردم تو کیف دو...
14 ارديبهشت 1404