خاطرات مدرسه(8)
چهارم دبستان بودم، معلم اومد سرکلاس و گفت هفته ی بعدی میریم اردو، فقط برگهایی که بهتون میدم رو ببرید اولیاتون امضا کنن که سه شنبه ی بعدی کل کلاس بایه اتوبوس بریم قم برای زیارت، از اونجایی که شناخت کافی از خانواده داشتم و میدونستم مخالف اردو رفتن بچها هستن(چون تو اون سالها هرروز خبر میرسید که فلان اتوبوس در حال بردن بچهای مدرسه به اردو واژگون شد چندین نفر جان باختن) من برای اینکه اردو رو برم برگه ی رضایت رو خودم جای پدرم امضا کردم و مبلغ سیصدتومنی که باید میبردیم هم از کیف مادرم برداشتم و رفتم مدرسه، سوار اتوبوس شدیم و حرکت کردیم، اتوبوس خیلی کهنه و قدیمی و پوسیده بود و صدای بلند و گوش خراشی هم داشت، این اتوبوس &n...











